168 - پاسخ دندانشكن عدى ، به معاويه



عدى بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) با آل محمد (صلى الله عليه و آله ) بود، و حقانيت آن ها را دريافته بود، و در عمل نيز نشان داد كه در راه آنها است .
به خصوص درزمان خلافت على (عليه السلام ) ازياران برجسته آن حضرت بود و سه پسرش در جنگ صفين به شهادت رسيدند.
پس از على (عليه السلام ) از ياران امام حسن (عليه السلام ) بود، و وقتى كه امام حسن (عليه السلام ) مردم را براى پيكار با معاويه دعوت كرد و آن ها سستى مى كردند، عدى برخاست و با گفتار آتشين آنها را به جنگ ترغيب نمود و حركت داد.
پس از شهادت امام حسن (عليه السلام ) و دوران اقتدار معاويه ، روزى در مجلس ، معاويه (براى اين كه عدى را بر ضد على (عليه السلام ) تحريك كند) به عدى رو كرد و گفت : اين الطرفات : كجايند طريف و طارف و طرفه ، سه پسر تو؟.
عدى گفت : آنها در جنگ صفين در ركاب على (عليه السلام ) كشته شدند.
معاويه گفت : على بن ابيطالب با تو به انصاف رفتار نكرد، چرا كه پسرانت را به ميدان فرستاد و آنها كشته شدند، اما فرزندان خود را نگهداشت .
عدى گفت : نه چنين است ، بلكه من با آن حضرت به انصاف رفتار نكردم ، زيرا او كشته شد و من باقى ماندم .
معاويه گفت : على را برايم تعريف كن .
عدى گفت : سوگند به خدا على (عليه السلام ) مردى دور انديش و پرتوان بود، گفتارش بر اساس عدل ، و قضاوتش هماهنگ حقيقت بود حكمت و دانش در اطراف وجودش مى جوشيد، از دنياى مادى و تجملات آن ، وحشت داشت ، ولى با تاريكيهاى شب ، انس مى ورزيد، سوگند به خدا، او بسيار مى انديشيد و در تنهائى ، نفس خود را بازخواست مى كرد، لباس كوتاه نسبت به لباسهائى كه به زمين كشيده مى شد و زبر و خشن را دوست داشت ، و در اجتماع با ساير افراد، در ظاهر فرقى نداشت ، از هر چه سؤ ال مى شد، پاسخ مى داد، با اينكه بسيار ما را به خود نزديك مى ساخت ، باز هيبت و شكوه او مانع آن بود كه سخن بگوئيم و به صورتش بنگريم ، هرگاه لبخند مى زد، گويا از رشته مرواريد پرده برداشته است ، دينداران را بزرگ مى داشت ، و با مستضعفان دوست بود، و در حكومتش به قدرتمند ستم نمى شد و ناتوانان از عدالتش ، نااميد نبودند، سوگند به خدا در تاريكى شب كه پرده ظلمت همه جا را فراگرفته بود، على (عليه السلام ) را در محراب عبادت مى ديدم كه مانند مارگزيده به خود مى پيچد و اشك از چشمانش مثل دانه هاى مرواريد سرازير است و همانند شخص داغديده گريه مى كرد، گويا صدايش در اطراف گوشهايم هنوز طنين افكن است كه مى فرمود: اى دنيا! از چه متوجه من شده اى ، از من دور شو و غير مرا فريب ده ، من تو را سه طلاقه كرده ام كه در آن ، رجوع نيست ، زيرا زندگى با تو بى ارزش و همراه خطر بزرگ است . (474)
و مى فرمود: آه از كمى توشه و دورى راه و تنهائى !
گفتار عدى آن چنان معاويه (دشمن شماره يك ) على (عليه السلام ) را تحت تاثير قرار داد كه اشك از چشمانش سرازير شد، و با آستين ، اشكش را پاك نمود، و گفت : خدا ابوالحسن را رحمت كند كه اين چنين بود، سپس ‍ از عدى پرسيد: چگونه فراق على (عليه السلام ) را تحمل ميكنى ؟
عدى گفت : در فراق او مانند زنى هستم كه فرزندش را در دامنش سر بريده اند و هرگز اشكش خشك نمى شود و يادش فراموش نمى گردد. معاويه پرسيد: چه وقت به ياد على (عليه السلام ) مى افتى ؟، او در پاسخ گفت : روزگار كجا مى گذارد كه او را فراموش كنم . (475)